تبليغاتX
سـ ـ ـکوت ابــــــ رها

وقتی نيستی ... مثل سيگاری ناشی ، که آتش گرفتن بلد نيست – کلافه ا م !

 

  

Работы Fabian Perez » Фото и рисунки, арт и креативная реклама

تخیل کن

مرا در آغوش او

که لبانش را بر هرم سینه هایم گذاشته و

پیچک شده بر اندامم .

تخیل کن بوسه های وحشیانه تا سحر

و عطش لذت یکی شدن را

که من تخیل کردم تو را و سوختم

حالا نوبت توست

تخیل کن مرا

در آغوش ملهتب او ..!

(یگانه وصالی )

ــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه می رود تمام دوست داشتن را

به هر جان کندنی

جمع می کند از هر دری

می زند زیر بغلــــــــ

می ریزد پای کسی که

قرار نیست بفهمد دوستشـــ ـ  دارد...

******

رو به رویم است ...درست رو به..

می خندد ..همان گونه که میپرستمش..آغوشش برای هر لبخند من با است ..میخندد و من مست می گریم ...

روی پنجه ها میچرخم ...دور کمرم را میگیری ..تاب میخورم چرخ میخورم و در اغوشت فرو میرم ...آه که رقص هایت هم دوست دارم

 می چرخانیم و دنیا دورم می گردد و باز روبه رومی با همان لبخند .! ...لبخندت مرا یاد تو میاندازد ...!

حیف که باران نمیگذارد ...نمی گذارد این موسقی تا به ابد باشد  ...لیز میخورم رو شوری هایش ...

نمی دانم چیست! اما مثل خوره افتاده به جان چشم هایم و حسی از درون حیاتم را می مکد و موسقی زمان با می ایستد و من ...کنار جدول همان خیابانم ٬بی کفش ..همان کوچه که نمیدانمش حالا ..!

ما نقش بازی می کنیم
هی پک به پک بغض ها را فرو می دهیم
با هر بازدم خنده بالا میاوریم
سیگار بهانه است...!

+گفته هایی بود که اشت خفه م میکرد شاید ..

 +برداشت ها ازاون  شعر بالا میتواند متفاوت باشد اگر درک ها متفاوت باشد ..!

 

 

+[ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 14:0 نويسنده afsaneh | ]

 

پیرهنی از آسمان
تن کن
و تقاصِ ِ
تمام عشق های نیمه تمام تاریخ را
بر تنم بریز
و لب تر کن تا
جهان برگردد به سده ی ١٩
و ما پرت شویم پشت میز کافه ای چوبی،
                                               وسط پاریس
و این بار
من
امپرسیونیسم را
ابداع کنم
به عشق کشیدن لبخندهای تو در آفتاب

.......

کسی به فکر سری که
تویش هزار تا آرزوی خنده دار
چرخ می خورد
نیست
و کسی برای کسی که
همیشه خر و خرما را با هم می خواهد
تره خرد نمی کند
زندگی بی رحمانه
تکرار می شود
و آدم ها می میرند و
خوشبخت نیستند

+نمی خوام زندگیم مثل تکرار گذشتن از یک خیابون باشه ..نمی خوام !

.......

دلم هوس کرده خیلی زیاد

بیا بشینیم...

بعد با هم یهو بزنیم زیر گریه

پایه ای عزیزم؟

وقتی میزنم به سیم اخر این جوری میشم دیگه ..!

اگه گفتی آذر امسال میشه چند سال؟!! داریم سابقه دار میشیم ...آخی!!

دیگـ ـه با هیچ چی شاد نمی شم ...یه دعوای حسابی با یه بنده خدا  ..حالم تا اون ته گرفته ..حالا حالام با نمیشه !

خاطراتو فراموش میكنم مو به موشو برو با هر كی كه دلت میخواد رو به رو شو...بدون دیگه واسه من مرده كسی كه یه روزی با دنیا عوض نمیكردم یه دونه موشو...

چه قدر دوسش دارم این اهنگو ...

وای که انسانها چقدر چرت و پرت می گویند میشود خاموش باشید؟! خفه ام کردید...تمامش کنید! باید دمتان را گرفت توی توالت انداخت و سیفون هم کشید ...

توضیح:زیادن اما نمیــ گم

بوی گندشان نمی گذارد به پاکی هایت فکر کنم ...

چه قدر ادم هایی مثل ما کم اند ..!

+مثل پسرک چوبی قصه

نشسته ام تا فرشته ای چیزی نازل شود و

فرجی چیزی شود و

دنیا زیر و رو شود....

+اگه میتونین درکم کنین که فبها

اجالتا

درک کنین..!!

+[ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 17:15 نويسنده afsaneh | ]

دوره ای ست که همه

حتی در نهایت حیرت تو

دوست داشتن را با خط کش هاشان

سانت می زنند

تا مبادا یک جایی

یک چیزی

کم باشد

فدای سرم که تا نهایت پستی قد کشیدی

و کارت به جایی کشید

که خط کش به دست

مقایسه ام می کنی با این و آن

همان دو سه تا باران

همان یک بوسه

همین که شاعر شده ام حالا

 عمری را کفایت می کند-

__________________

 

 مدت هاست
آن قدر
مرد شده ای
که کاری به کارم نداری
با این حال٬
نمی دهی نان خشکی ببرد ام
خیالم راحت شود
عروسک دوران کودکی کسی بودن چقدر بد است

مهدیه لطیفی

+ چند وقتیه با شعر هاش بعد جور عجین شدم

 

-------------------------------------------------------------------------------

حرف زدیم بعد از مدتها ..اما معمولی !نمی شد باور کرد که روبه روتم چشم تو چشم هم ..اما هر دو تظاهر به بی اعتنایی کردیم انگار هیچی نشده ..خیلی سخت بود.

پری میگه تو ام دوسم داری یعنی رفتارهات اینو میگه ...آیا؟ 

توی اون یک شنبه ی نحس اگه محیط آموزشی و خیر سرش فرهنــ ـگی اون جا نبود همون جا میشستم رو زمین و برا تموم این بدبختیام زار میزدم و عقده دلیمو رو سر تموم اون ام هایی که ادعای بزرگی میکنن و وقتی به چهره و لبخند هاشون نگاه میکنی احساسا میکنی تموم بدبختیای عالم برا توهه با یه مشت خالی میکردم....حیفـــ

توی همون عصر لعنتی یه صدا توی گوشم می پیچید ...مسافرین محترم پرواز شماره...هر چه سریع تر ..حال اون روز پری رو فقط من میفهمم ٬من میفهمم ،وقتی داره میره وقتی مجبوره بره یعنی چی وقتی دستت به جایی بند نیست ..فضای خفه ی آموزشی اونجا جایی رو برا نفس کشیدن نداشت ....فقط شونه هامون از هق هق می لرزیدند

گلوی آدم را

باید گاهی بتراشند

تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود.

دلتنگی هایی که جایشان نه در دل

که در گلوی آدم است

دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند. . . 

این بو یی که اسمش رو میزارن پاییز داره منو میبره به اون روزای خوب به اون خاطره ها خوب ...تلخ و حالا

عاشق شخصیتشم ازش پرسیدم چرا هیچ وقت تحت تاثیر جو قرار نمیگیره ؟ گفت کسایی زود جو گیر میشن که از شخصیت خودشون بیزارن و دوسش ندارن اما من شخصیت و رفتارم رو خودم ساختم و دوسش دارم ...این جور دختر ها کم گیر میان...سعی میکنم نگهش دارم

این روزها خیابون ها شده شبیه بیابون ...شتر درش زیاده ...وقتی از پشت بهشون نگاه میکنی صحنه ی خنده داریه ...کلیپس ها رو از فرق سر میزنن و وقتی شال روش میوفته انگار که کوهان شتره ...! خنده داره نه ؟از آدم های جلــ ـف حالم بهم میخوره جوری که دوس دارم روشون بالا بیارم

این مدت اون قدر درگر بودم که نشد به همه سر بزنم و اگه چیزی نوشتم شاید خواستم تا کمی اروم شم و بگم که هستم

+مست از تو

می رقصم تا سرگیجه

تا تار شدن اتاق

تا سیاه تر شدن چشمم

تا نبینم

نبودن بی دلیلت را!

+[ تاريخ جمعه نهم مهر 1389ساعت 14:48 نويسنده afsaneh | ]

 

 

 

گلدان مال تو
خاطره شمعدانی های
پژمرده
برای من کافی ست.
آسمان مال تو
بادبادکی که باد ها را با خود برد ،
              مال من .
این زن می خواهد از سرنوشت شما برود آقا
برایش بلیط یک سره می خرید ؟
عکس های دونفره مان را هم
از وسط نصف می کنیم
مساوی
             پریشانی
موهایم
را رها کن
بگذار
روی شانه های تو جا بمانند.
این زن
می خواهد
از سرنوشت شما برورد آقا
چمدانش را می بندید؟

ــــــــــــــــــــــــــ-ــــــــــــــــــــ

من تمام شده ام 

خیلی وقت پیش  

هنوز گاهی 

کودکی مرا می تراشد 

مثل کاری که با مدادهای رنگی ـ تمام شده شان میکنند 

نمی دانند

تمام تر که می شوی

تراشیدنت

بیشتر درد دارد ....


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا قسمتی ظهره!....با کمی کسلی از نخوابیدن های دیشب رو تختم غلت می خورم ...

این که صبح ها دلت نخواد بیدار شی همیشه نشونه تنبلی نیست...

شاید نمی خوای قبول کنی یه روز دیگه شروع شده...

من عاشق طعم استوایی شم ...وقتی شدید تکون می دی و یهو فکش میریزه رو بیرون...!

طبق عادت همیشه رو اُپن می شینم و به همراه استوایی عزیزم باهاش زمزمه می کنم ...

" ای ﭘﺮﻧﺪه ی ﻣﻬﺎﺟﺮ ، ﺳﻔﺮت ﺳﻼﻣﺖ اﻣﺎ

‫ﺑﻪ ﻛﺠﺎ ﻣـﻴﺮی ﻋـﺰﻳﺰم ﻗﻔﺴﻪ ﺗﻤﻮم دﻧﻴﺎ

‫روی ﺷﺎﺧﻪﻫﺎی دوری، ﭼﻪ ﺧﻮﺷی داره ﺻﺒﻮری

‫وﻗتی ﺧﻮرﺷـﻴﺪی ﻧﺒﺎﺷﻪ ﺗﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﻮت و ﻛﻮری

 

ﻣﻴـﮕﺬره روزﻫﺎی ﻋﻤﺮت ﺗﻮی ﺟﺎدهﻫﺎی ﺧﻠﻮت

‫ﺗﺎ ﺑﺨﻮای ﺑﺮﮔﺮدی ﺧﻮﻧﻪ ﮔﻢ میشی ﺗﻮ ﺑﺎغ ﻏﺮﺑﺖ...."

 

معرکه س نه!!!

جایی تو یه وب خوندم نوشته بود :

" زندگی ما بازتاب باورهای مان است

هنگامی که عمیق ترین باورهای خود را درباره زندگی تغییر می دهید

زندگی هـــــــــم بــــــــــه همـــــــــان انــــــــــــــــدازه تغییـــــــــــــــر مـی کنـــــــــــــــد..!"

واقعا" همینطوره ؟؟!!خیلی بهش فکر کردم! من باور هام متفاوته !


دوست دارم پیراهن گل داری بپوشم


که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد


به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا


فارغ از تصمیم کبری


فارغ از دردهای تلخ ...آخ که دلم تنگ برا اون بچگی ها  


 بچه بغل کردن به بعضی مردا خیلی میاد تا حالا توجه کردی؟تو دنیای دیگم و غرق لذت ..لذت نگاه کردن  به تو وقتی توی بغلته

به قول سنا مــــــــاه مــــــــن شـــــــهریور اســــت  ۳۰مین روز...۲ روز تا فصلی که خیلی دوسش دارم ..

بهار٬پاییز٬زمستون با تابستون کنار نمیام اینا فصلایی که من عاشقشونم.!

باز هم سفر ...۲۵ یا ۲۷ میرم شمال ....من دیوونه ی دریام یه خصوص الان که هواش بارونیه ..جون میده نفس بکشی ..!

زده به سرم اسم وبمو عوض کنم اما نمی دونم چی بزارم ..یه اسم خوب می خوام

تو این شلوغی های نقاب دار یکی همیشه شریکم بوده ..پری !

و اين كه شب‌ها دلت نمی خواد بخوابی نشونه اين كه خوابت نمياد نيست،

شايد نمی خوای قبول كنی يه روز ديگه تموم شده.....

 

این روزها هوای حوصله ابریست !

این سری خیلی پراکنده شد ...

+ای دارکوب کمال‌گرا...؛

آن درخت ایده‌آلی که تو را دلبستۀ خویش کرده،

تیر چراغ‌برقی است که به تازگی رنگش کرده‌اند...؛

بپا رنگی نشی...!!

 

+[ تاريخ دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 12:40 نويسنده afsaneh | ]

 

در خلاء گم می شودسایه کسی ک همسایه ات نشد .
در خلاء گم می شود
روز های گذشته ،
خانه ای در مه ،

 عروسکی که نداشتم .
مو ای بافته ام در باران
    وچتر بستهی تو در باد .
بچرخ مثل فرفره ای در باد

 بچرخ مثل خاطره ای درباران ،
وبگذار
       واپسین نفست
مستی کوچکی باشد ،
جرعه اندکی
که کسی را
 از این همه هشیاری نجات دهد 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

می توانستم ای کاش

تمام خیابان های جهان را

                      سر بکشم٬

و از تمام میادین دنیا

گل های سرخی بچینم

-بی اجازه اقای شهردار-

بری مردی که عاشق من نیست .

می توانستم ای کاش

                  چرخی بزنم

و گل های دامنم بریزند

به پای کسی که

        دوستم

                   ندارد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در سرزمین من

هیج کوچه ای

            به نام زنی نیست

و هیچ خیابانی٬

بن بست ها اما

         فقط زن ها را می شناسند .

در سرزمین من سهم زن ها از رودخانه ها

               تنها پل هایی است

که پشت سر آدم ها خراب شده شده اند.

در سرزمین من....

نام هیچ بیمارستانی ٬

                          مریم نیست

تخت زایشگاها اما

پر از مریم های درد کشیده ای است

هیچ یک ٬ مسیحی را

 آبستن نیستند...!

                             رویا شاه حسین زاده

+بی دلیل نیست گذاشتن این شعر بالایی و نوشتهام  ...سرنوشت و زندگی من هم نیست اما  ذرهای از

ناگفته های زن هایست که نتوانستند فریادشان را فریاد کنند شاید....

ــــــــــــــــــــــــــ

حس یه جنگ جو دارم !مـــــــــ ـــخوام از این به بعد برای چیزایی که دوسشون دارم بجنگم..

تردید ٬ شک ٬ ترس یه حسی قاطی از اینا ...وضع الانم اینه ! اما نه کامل ..نمی تونم حرف های اون زن رو نادیده بگیرم به دلایلی ..یه جور امیدم توش پیدا میشه ! چه جنگ جوی شجاعی نه؟ !!

می دونی چی میخوام ؟ میخوام یه جایی باشه فقط من و تو ...من و تو و سکوت ..... ساعت ها روبه روی هم ...زل بزنم تو چشمات ...هیچ صدایی نباشه....هیچ فوضلی نباشه ٬دور از هر نگاهی  ...چشام در اومد بس که زل زدم رو صفحه ی گوشیم و صفحه مانیتور و عکست رو نگاه کردم...این صفحه ها نمیزارن ٬ نمی زارن وقتی رو صورتت دست می کشم حسش کنم ...یه تصویر واقعی از چشمات می خوام میفهمی ؟گاهی دلم میخواد این گوشی لعنتی رو بکوبونم تو دیوار ...نمیخوام برا شنیدن صدات هی برم رو recordو هی از اول ... 

یه چیزی شبیه این پایین

  +نمیدونم تا کی حرفی نخواهد بود... میخواهم مثل همیشه سه در چهار اتاق مرا ببلعد...تا تو بیایی...تو بیایی و دست بیندازی توی گلویم و این بغض را از من بیرون بکشی... بیایی و دست بیندازی توی وجودم و ترس را بیرون بکشی...بکشی...بکشی...هی پشت هم سیگار بکشی و دود کنی در صورتم ... و بخندیم...و هی پک پشت هم...بریزیم و مست کنیم و گریه کنیم و بخندیم و دیوانه شویم...

+4 شنبه میرم ...مشهد وتا 3یا4 شنبه ی دیگش نیستم ...!وقتی جهان گردی به کله بابا جون بنده بزنه دیگه کاریش نمیشه کرد ....یه زمانی عاشق سفر بودم ...یه زمانی تقریبا" از 10سالگیم آرزوم اون ور رفتن بود و اقامت تو شهرای اروپایی....قسم میخورم اون قدر مصمم بودم که فک نمی کردم چیزی بتونه مانعم بشه تنها مشکلی که فک می کردم وجود داره این بود که بتونم از مامانو بابام دل بکنم و اونا از من !واصلا همون باهم بریم !اما خدا زد تو گوشم همچین محکم که با کله اومدم تو صورت تو و فهمیدم وقتی جایی چیزی جا گداشته باشی دیگه.....حالا عاشق این کشورم حالا عاشق این محلم عاشق اون کوچه...از اول که تازه دور و ورم  شناختم تو رو دوست داشتم هیچکس جز  تو زندگیم وجود نداشته و نداره تا حالا این جوری عاشق شدی؟

بین تمام پارکها خیلی جمشیده رو دوست دارم....عاشق فضای اونجام ..راه رفتن توش بهم ارامش میده

 دیشب ساعت3 بود بارون اومد فقط یه ذره !آسمون تهرانم بعضی وقتا قاطی میکنه عین من ...

+این سری یکم حرفام خصوصی بود نه؟ گاهی خوشم نمیاد از این که حرفهامو تو جای عمومی میزارم ...

+مدام می بریدی از من

مدام خودم را به تو گره میزدم!!!

...

امروز انقدر در تو گره ی کور خورده ام

که نه با دست...

نه با دندان باز نمی شوم....

بدا" نوشت:خوش بختانه یا بدبختانه  از این به بعد واسه هیچ  آپی  کسی رو خبر نمی کنم ،البته به جز چند نفر ....واسه هر کسی که مهم باشم خودش چند وقت یه بار یه حالی ازم می پرسه ....

+[ تاريخ دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 12:22 نويسنده afsaneh | ]

 

"ناگهانی تر از يک نخ سيگار
دوستت داشتم
و لابد خودت هم خوب می دانی  
غيبت که می زند
بوی گسی می ماند
زيرِ زبانِ اشيا اتاق
و بی انتهای پشتِ چشم هايت
که موج می زند به تک تکِ صخره های بدنم."

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همواره تکه های تنهاييم را با غربت چشمهايت می آميزم

تا به رنگی برسم روشن تر از نور ؛

چشم می بندی و به غلظت مسموم تاريک می رسم ؛

آنگاه شفافيت سنگين نگاهت را

به صدا می آميزم

تا بشنوی

چشم هایت را دوست دارم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مداد رنگی هایش را بر می دارد

می خواهد

خودش را آبی کند ...

آبی کم رنگ ...

به رنگ آرامش آسمان ...

کودک درون من هنوزنمی داند

سیاهی بر هر رنگی غالب است ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 از بچگی توی جیب ما  دخترا یک مداد محوکن گذاشتند

 . اگر توی جیب مادربزرگ ها و مادرهامون توی گذشته برگردیم حتما پیداش می کنیم !

اون ها هم به ما دادند ...

به ارث رسیده ...

میراث هزار سالست .

ما پاک می کنیم ...

 خودمون رو ، بعد روح ، حس های بسیار قوی و غیرقابل انکار زنانه ، احساسات ، حق انتخاب ، جایگاهمون .

استفاده از این پاک کن ، مدال جایزه داره

 . مدال زن خوب !  مدال دختر نجیب !

 مدال زن سربراه ! مدال ....

به ما یاد دادند که انتخاب نکنیم .

مثل مرغ وایسم یک خروس دنبالمون کنه

و بزنتمون زیر بغلشو ...

نگیم . نخوایم .

زشته بگیم عاشق شدیم...جنایته  ... انگار جذام گرفتیم .

 خودمون رو محو کنیم .

خطوط روحمون رو ، احساسات و عواطف ... 

دلیل هر حرکتمون رو نمی دونیم چون برای خودمون تعریف نشدیم .

هوس جایی نداره و نباید ازش چیزی بگیم یا بدونیم

و تا جایی پیش می ریم که هر حرکتمون هدف و منشایی جز هوس نداره و اون موقع ما حتی نفسمون بوی هوس می ده . ...حالم از این کلمه به هم میخوره!

تو !

چند بار ماژیک محو کنت رو استفاده کردی ؟

چند تا مدال توی صندوقچه ات جا دادی ؟

چند بار به دلت مشت زدی و گفتی نخواه !

چند بار زلیخای وجودت رو منکر شدی !

کی چشم دلت یوسف رو دید و تو گفتی: نه همه مردها عین همند ...

 بعضی وقتها از کلمات متنفر میشم ... متنفر میشم از اینکه مجبورم احساسات نابم رو با کلمات احمقانه به تصویر بکشم. اونم برای چی ؟چرا باید تو بند کلمات محدود بشن؟

عشق ... نفرت ... دوست داشتن ... دوست نداشتن ...

همشون یه سری کلمات محدود مزخرفن ... مزخرفــــــــــ

شما چطور می تونین احساستون رو تو یک کلمه یا حداکثر یک جمله خلاصه کنین ؟ولی چاره ای نیست وقتی نمیشه جور دیگه شون داد باید نوشت  نمی دونم تا چه حد موفق بودم..!

 +پریروز یه نفر خبری روبهم داد که با شنیدنش خیلی چیزا زیر و رو شد ...از خوش حالی عین دیوونه ها بالا پایین می پریدم خیلی وقت بود ذوق نمی کردم....

 اگه خدا بخواد و این دنیا  بزاره "خوبــــــــــــــــــم" خوب شاید این اولین بار باشه که این حرفو میزنم اما خوبم خیلی...

 دعام کنین اگه حرف های اون زن درست از آب دربیاد من دیگه غمگین نیستم می شم یه افسانه شاد کسی که صدای خنده هاش تموم خونه رو پر کنه و هیچکس آسایش نداشته باشه....فقط می ترسم  یعنی به منم خنده میاد؟یعنی میشه خدا جون ؟!

می خوام ازسنا عزیزم که برام از خواهر  با ارزش تره تشکر کنم به خاطر حرف هاش و خیلی چیزای دیگه... ازت ممنونم عزیزم گاهی فک می کنم چه جوری باید زحماتو محبت های دوست های اطرافم رو جبران کنم اگه تو این دنیای مجازی جای راهی برای تشکر از حمایت هاتون بود  بود حتما" این کار رو میکردم

+  من و تو !

 باید بنشینیم در سکوت ِخالص یک شمع  و با این سه کلمه ی ساده  یک جمله بسازیم  

  شب      عشق    و ...     آزادی

شمعی که شاید تا صبح دوام نیاورد !

  

+[ تاريخ دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 12:28 نويسنده afsaneh | ]

 

خسته از عشق بازی با واژه ها

یک دل سیر لال می شوم

و تنها خیره می مانم

به لبهایت .

و انتظار

که نام من چرا جاری نمی شود .

 از من چه انتظاری داری ؟

از بس برایت مرده ام ،

از بس کلمات را قربانی کرده ام ،

بوی تعفن گرفته دستانم .

 لال شده ام و لال می مانم .

برای اینکه دیگر لبهایم از نجوای نام تو

گُر نگیرند .

و من خسته ام .

از تو

و دنیای تو .

 دیوانه شده ام

از بس به تو فکر کرده ام .

دیوانه شده اند

کلمات ، واژه ها

از بس نام تو را تکرار کرده اند .

 و من

سخت تلاش می کنم

که تا ابد لال بمانم .

برای اینکه دیگر ٬هرگز نگویم

دوستت دارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صبح که چشمامو باز میکنم جلوی آینه که میرم لبخند تو رو میبینم فورا(درست مثل کسی که ترسیده باشه)چشمامو میبندم پلکهامو روی هم فشار میدم تا چیز دیگه ای رو بیارم توی ذهنم .سر میز صبحانه که میشینم دنبالم میای برای خودت چایی میریزی و درست میشینی روبروم.میخوام تو رو توی چاییم حل کنم اما ته نشین میشی و با اولین جرعه دوباره درونم جریان پیدا میکنی .در آستین لباسم ،توی جیبم ،گره روسریم ،خم ابروهام ،لحن صدام ،میان کلماتم در همه چیز جاری هستی آخر شب  که میخواهم بخوابم به این میاندیشم که تلاش برای فراموش کردننت چه قدر سخت و بیهوده مینماید جز این که خسته ام کنه نتیجه ی دیگه ای نداره.....می دونی من هیچ وقت جرات همچین کاری رو هم نداشتم ..هیچ وقت ...

 درد گفتنی نيست.درد را بايد چشيد.مثل يک فنجان قهوه اسپرسوی خالص. بدون هيچ مخدری از شيرينی و بعد هم يک ليوان آب سرد رويش... ممکن است مثل يک تودهنی دندانهايم را بريزد توي حلقم اما نبايد راوی تلخی های گذشته باشم.بايد نگهشان دارم براي خودم... .بايد يادم باشد صاف توی چشمهای خودکار بيکم نگاه کنم و به يادش بياورم ، که دردها ناگفتنی های تاريخندو من نبايد راوی اين ناگفته ها باشم...

دیشب همه چیز انگار خاموش بود . حتی دستگاه مشترک مورد نظر ...!

 زمان هم عجب جای بدی ایستاده . جایی که فقط آدم است و خودش . و در اصل هیچ چیز معناداری نیست  حتی کسی نیست که از شب آدم بپرسد . تا جواب بدهم که حال شبهایم را خوب میدانی ...

حال من هم مثل چاههای  خانه های قدیمی گرفته . حال من از زمان ، گرفته . ولی تا صبح باز می شود  قولش را همان زمان لعنتی داده !

و اینکه هیچ خطی را ساده به حال خودش نمی گذارم . و آنها را تا حد ممکن شکنجه می کنم . تا فریاد نزنند که نگارنده ی آنها دلش تنگ است . بدجور هم تنگ است ....

 دلم  می خواد باز هم  بنویسم فقط بنویسم .... حتی شده چرت و پرت ...

دم می زنم .. کنارم است . او٬ تنهایی ام . تنهایی ام با من قدم می زند . باهر گام من ، او نیز حرکت می کند . با من راه می رود با من می خوابد ٬ با من می خندد با من می نویسد  با من گوش می دهد خسته ام کرده ٬رهایم نمی کند . خودم را پرتاب می کنم میان شلوغی ، میان جمع . ولی تنهاییم نمی شکند . فقط می ایستد و به من پوزخند می زند .

فریادی از روی بیچارگی می کشم . ولی ... سکوت ... . صدایم را خودم هم نمی شنوم . بار دیگر . این بار از ته دل فریاد می زنم . ولی ... فریادم ، خود سکوت است ... تنهایی ام ایستاده و به من پوزخند می زند .

می نشینم ٬ زانوانم را در بغل می گیرم  حس گریه دارم  ولی ... دریغ از قطره ای اشک  به خودم فشار می آورم . این بغض لعنتی ... آه ... دریغ از یک نم خشک و خالی  چشمانم را می مالم . اما  ... تنهایی ام همچنان ایستاده  دستها را در هم فرو کرده و پوزخند می زند .

بلند می شوم . شروع می کنم به دویدن . پشت سرم را نگاه می کنم . او هم می دود٬ به پرتگاهی می رسم می ایستم نفس زنان  نگاه می کنم . او هم ایستاده و نفس می زند . اما ... با پوزخند .

پایین را نگاه می کنم . عمیق است . بی هیچ فکری و یا لحظه ای تامل ، خودم را پرتاب می کنم . به پایین ...

+ سرشار از بوی تنش بودم ، طعم دهن و جای دست هاش در وجودم مثل نبض می زد ، می کوبید ، چیزی جادویی ، آن جادوی ابدی که تمام زشتی ها ، بدی ها و کژی های دنیا را از یادم می برد ، خالص می شدم ، شیشه می شدم و تن خود را در تن او می دیدم ، و او را از خودم عبور می دادم. به کسی پناه برده بودم که دنیا را بر دوش داشت ، بعد احساس می کردم که در عمیق ترین نقطه ی دریا فرو می روم ، مثل تشت ته نشین می شوم. آن وقت سرما بود و این سرما استخوان هام را بی حس می کرد. منگ و بی حال می شدم و بعد به خیال او پناه می بردم ، در یادم او را می ساختم ، با او زندگی می کردم ، حرف می زدم ، سرم را روی سینه اش می گذاشتم تا باز کی بتوانم خودم را به او برسانم و در گرمای حضورش ذوب شوم

قسمتی از کتاب " سال بلوا "

                                          نوشته " عباس معروفی "

 + من از این همه دروغ و سفسطه خسته شدم ... من تنها نیستم . اما خیلی خستم . من از این همه سرکوبی خسته شده ام . من تنها نیستم . اما بسیار دلتنگم ٬ من از این همه آدمهای کور خسته شده ام . من تنها نیستم . گلویم درد میکند از بس گفتم ببینید و کسی ندید ٬ از بس گفتم ببینید و آنها فقط پوزخند زدند . از بس گفتم ببینید و آنها سانسور کردند ٬ از بس ... من تنها نیستم  حتی ... دیگه خسته هم نیستم . من فقط دلگیرم

+عاشق اهنگ ای جان بهنام صفویم  تا جایی که کرم نکنه صداشو زیاد میکنمو باهاش می خونم  ...

+خدا جون ميای خدا بازی کنيم ؟ اول تو خدا ميشی و من يه ساعت بهت التماس ميکنم تا تو پاستيل نوشابه ای هاتو بدی به من بعد برعکس من خدا ميشم و تو ... .
...ببين . بی خودی داری التماس ميکنی من مصلحت نمی بينم تو امروز پاستيل نوشابه ای بخوری .می فهمی ؟!

+[ تاريخ دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 16:45 نويسنده afsaneh | ]

 

 

شبی را بی تو سحر کردم

بی آنکه نگاهم را

از سایه ی سردت بدزدم

       ------------

روزی را بی تو شب کردم

با قدم زدن

در

باغ سبز روحت

و

خندیدم

به

خودم

و سایه ی سرد سنگینی

که

در آن حوالی بود

       -----------

سایه ی سنگین سکوت

و

تکه ای از یخ نگاهت

همین ها کافی بود

تا

حضورت را لمس کنم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" سرد است و من تنهایم "

چه جمله ای !

پر از کلیشه

پر از تهوع

جای گرمی نشسته ای و می خوانی :

" سرد است .... "

یخ نمی کنی .

حس نمی کنی .

که من برای نوشتن همین دو کلمه

چه سرمایی را گذراندم .

تو             

هرگز ،

هیچ نمی فهمی !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 روز سردی بود ... همین .... قلم از دستش افتاد. نگاهش روی کاغذ ثابت موند. چشماش خسته بود. مثل روحش. یارای گریه کردن نداشت. احساس می کرد هر چی که تو دنیا داره بی ارزشه. همه ی احساساتش ، همه ی دوست داشتن ها ، همه ی عشق و نفرت ها ، همه ی غم و شادی هاش ... همه و همه ...

سردش شده بود. با این حال پنجره رو تا آخر باز کرد ...

به منظره بیرون نگاه کرد. داشت بارون میومد. روش رو از منظره ی بیرون برگردوند و اتاقش رو از زیر نظر گذروند. رفت جلو آینه ... داشت بارون میومد. اینبار نه از آسمون ... داشت از چشماش بارون میومد ... داشت به این فکر می کرد که تو دنیا چند نفر بدبخت تر از اون وجود داره ... از دورویی خسته شده بود. خسته شده بود از بس خودش رو شاد و خوشبخت نشون داده بود. خسته شده بود از بس غصه هاشو ریخته بود تو خودش ... خسته شده بود ... خسته ...

دلش می خواست کر بود و نمی شنید ... دلش می خواست کور بود و نمی دید ... نمی دید این همه بدبختی رو ... نمی شنید این همه مزخرفات رو ... دلش می خواست دل نداشت. تا احساس نمی کرد این همه غم رو ... تا احساس نمی کرد این همه رنج و عذاب رو ....

خسته شده بود ... رو تخت دراز کشید. به سقف خیره شد. برای هزارمین بار از خدا خواست ... خواست که یا  راحتش کنه یا ... ولی نمی دونست چرا خدا جوابش رو نمیده ...

دلش واسه خودش می سوخت. از اینکه کسی رو نداشت که براش حرف بزنه ... براش درد دل کنه ... خودش رو خیلی بدبخت و تنها احساس می کرد .... تنها ... مثل درخت ....باز هم پناه  آورده بود به دفتر ٬قلم  و کورسوی نوری ....تنها....این منم ... این منم حجمی کبود و  مچاله هر شب در بستر کلافگی درد...به صبح میرسم!!!

حوصله ی دیدن هیچ چیزی را ندارم ؛ وقتی اعصابم ابری می شود . یک طوفان حسابی همراه با رعد و برق خاموش . آن هم درست وسط تابستان .

 بستن چشم که کاری ندارد .می بندم . گیج می شوم . سیاهی با نورهای ریز ، مغزم را دور می زند . باز می کنم . نور زننده . بارش باران شروع شده . هاه ! چند قطره ی احمقانه . چه کسی می داند این باران از کجاست ؟ از اعصاب ابری من یا از آسمان خدا ؟ آن هم درست وسط تابستان .

به کسی کاری ندارم . کنجی نشسته ام و به بوی سیگار آدم ها زهرخند می زنم . قلبم اما سنگین می شود از این همه زهرخند اضافی . با رعد و برق . آن هم درست وسط تابستان .

تو هم مدام از پشت این همه سیم تلفن برایم سکوت می کنی . مهم نیست . مهم نیست که من چقدر احمقم . پوزخندت را بزن و سکوتت را طولانی تر کن . غمی نیست . من هم گوش می دهم . هاها ! تا به حال گوش دادن یک آدم کر را از نزدیک دیده ای ؟گاهی اوقات از بیرون به خودت نگاه کن و کمی اغراق کن در آنچه که هستی ......

قصدم گیج کردن تو نیست . گیج هستی ؛ از این همه حضور بی خود من . پس تنهایت می گذارم . بودن یا نبودنم یکی نیست . نبودنم کمتر می سوزاند . اعصاب ابری ام را از روی خانه ات کنار می برم . دیگر نگران طوفان و باران احمقانه ای که رنگ و بوی من را می دهد ، نباش . بارانی در کار نخواهد بود . آن هم درست وسط تابستان ...

امشب بی تو گذشت . فردا شب هم همین طور . حالا که فکرش را میکنم ، انگار دیشب هم بی تو گذشت . اصلا مگر شب چیست که بی تو بگذرد ؟ راستی از کجا می گذرد این شب ؟ آدرسش را بده تا سرراه شب کمین کنم . تا بی هوا جلویش بپرم و سلامی بکنم و بگویم به خیر . فکرش را بکن . به شب بگویم به خیر . و آن را بچپانم توی پیامی و بفرستم برای کسی که دوستم بود . پیامی که در آن ، شب به طرز مهربانانه ای اسیر است . اسیر است ولی می گذرد . امتحان کرده ام . زیاد هم . هر بار گذشته است و من مانده ام حیران . که چرا دیشب و امشب و فردا شب ، بی تو می گذرد ؟

 بستنی ام را لیس زدم . دل و دماغی نداشتم . و وقتی آدم دل و دماغی ندارد ، چیزهای خوب ، خوب تر به نظر می آیند . اغلب متوجه این قضیه شده ام . وقتی آدم دلش می خواهد بمیرد ، شکلات از مواقع دیگر خوشمزه تر است .

      زندگی در پیش رو / رومن گاری

+و حالا چشم هایم را باز می کنم .هنوز همانجایی  در ذهنم . با لبخند همیشگی همونی که من عاشقشم  و من لذت می برم . از این همه زجری که از دوست داشتن تو می کشم ...

++ میدونی مشکل من چیه ؟ ناله میزنم که چرا کسی منو دوست نداره . بعد که یهو یکی ابراز میکنه میزنم به سیم آخر و میگم "من لیاقتشو ندارم !" . یکی بیاد منو از دست خودم نجات بده تو رو خدا ..!!

+از ۱شنبه نیستم احتمالا" تا اخر هفته ....اردبیل و شمال ...من عاشق مسافرتم اما حالا نه ...من همین تهران پر دود رو که نمیشه توش نفس کشید رو ترجیح می دم آخه می دونی نگاهت نفس هامو تازه میکنه ...

+در اخر می خوام از حامیانم تو تمام این مدت قدر دانی کنم از کسانی که همیشه هوامو داشتن و کنارم بودن وبهم آرامش دادن و شاید دلیلی برای اپ های بعدیم ....الهام و حامی عزیزم که همیشه بهم ارامش دادن و ترکم نکردن ...شهرزاد عزیزم که یادش در لحظه هام جاریه سپیده (گل یخ) و سپیده (لیلی و مجنون ) و فرشته عزیزم که خیلی دوسش دارم و پریسان و مرسده و سنا  گلم و پارسا و محمد خان و اقا حسین  و فرهاد  که به یادم بودن در اخر امیر عزیز که همیشه منو مورد لطف خودش قرار دادو همواره به یادم بوددو خیلیای دیگه که الان اسامیشون یادم نیست ...!

 +هربار

که به مرگ فکر می کنم

گرم می شوم  

باور نمی کنی ؟!

مرگ را سر و ته بیاویز !!!

گرم می شوی...گرم!!!

 

+[ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 15:40 نويسنده afsaneh | ]

انگار  صورتک خیال من

امشب می خندد

شاید  می گرید 

تا به حال دیده ای کسی را

که نمی دانی

می خندد یا می گرید

صورتک خیال من امشب

مانند دلقکی خندان

جوان است

تو می فهمی تو میدانی ؟

پروانه طاری

ــــــــــــــــــــــــــــ

همیشه
به انتهای گریه که می رسم
صدای ساده ی فروغ از نهایت شب را می شنوم
صدای غروب غزال ها را
صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن
آرام تر که شدم
شعری از دفاتر دریا می خوانم
و به انعکاس صدایم در آیینه اتاق
خیره میشوم
در برودت این همه حیرت
کجا مانده یی آخر ؟

یغما گلرویی

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

هرشب


قسمتی از من

در استكانی چای سرد می‌شود

و قسمت دیگرم

پشت میز تحریر

با حلقه‌های دود سیگار مفقود می‌شود

كسی كه روبرویت نشسته است

قسمتی نگران از من است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


هر وقت دلتنگت می شم برای رفع تلنگیم فقط کافیه از دور نگات کنم ....آره خودتی خود خودت ...

یادم میاد از وقتی که تازه دور و ورم رو شناختم و به قول معروف یه کم بزرگ شدم عاشقت بودم ....

چند روز پیش وقتی داشتم از اون اطراف رد میشدم سامیار پسر خواهرت رو دیدم بغل خواهرت بود اون منو نمیشناخت رفتم جلو گفتم خانم بچه ی خیلی نازی داری گفت ممنون  بهش خیره شدم

و دستشو بوس کردم نمیدونم اما تو نگاه اون دنباله تو میگشتم شنیدی میگن حلال زاده به دایش میره شاید می خواستم صدق این موضوع برام روشن شه ...خواهرت هم تا حدودی شبیهت بود

این چند روزه خیلی کلافم ...تصمیم گرفتم نقاشی بکشم یه تابلو ...بهم آرامش میده تموم احساسم رو روی بوم خالی می کنم ...میبینی منم به دایم رفتم اون نقاش فوق العاده ایه !
نمیتونم حرفام رو کامل کنم گریه نفسم رو بریده با دستام چشمانم رو محو میکنم و از کوچه های حادثه عبور می کنم انگشت پام ذوق ذوق میکنه پس انتهای این کوچه کجاست ؟

 دلم عجیب هوای دیدنت را کرده ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است ...هیچ چیز

نبودی تا ببینی شب ها ت کی مینالیدم از نبودنت از ندیدنت و ندیدی که چه معصومانه اشک میریختم واین تنهایی پیله مانند تن سردم و نوازش می کرد نبودی که ببینی ... 

لحظه لحظه ات جادوییه م دلم برا اون چشم ها که ادم رو مست میکنه تنگ شده ...من جادوی چشمات رو کم دارم ...در کنج خلوت این اتاق دختری غزیب با دنیایش  زمزمه ای زیر لب دارد  ...هیچ کس صدای زمزمه هام رو نمی شنوه ومن مدتهاست که خاموشم

 

 ماتـــــــــــــــ من این بازی رو باختم ....

وقتی در اوج بی تابی  وتنهایی و دلتنگی هستی ، چه باید کرد!؟ 

گاهی فکر می‌کنم برای کاشتن پوشال حماقت، سرم بهترین خاک ِخداست.

 + سکوت کرده ام
نگاه می کنم
و می شمارم قدم هایت را که این گونه آرام تو را از من دور می کنند
می شمارم زمان را که این گونه آسان تو را از من می گیرد
می دانم زمانی که محو شوی گریه خواهم کرد
و خواهم شمارد که چند روز به نامت گذشت
راستی یادت هست وقتی آمدی راه را گم کرده بودی؟

+ نه محکم ، نه باشکوه ،نه ریشه دار

 نه... هیچکدام از این ها نیست

 کوه درد های من

 تنها بزرگ است!!!

















 


+[ تاريخ چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 20:38 نويسنده afsaneh | ]

من وتو


خانه ی مشترکی نداشتیم



هم چراغ نبودیم



          جهان اما



        اتاق کوچکی است



و آسمان



سقف مشترکی



        ما هر دو



در یک افتاب گرم می شویم



و هستی



کوچه ی کوچکی است که مارا



همسایه می کند....


ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیهوده


نقاش بوده ای


      این همه سال




      به چشم هایم که می رسی




             قلم موها خیس می شوند




  به لب هایم که می رسی




دستت می لرزد




    رنگ ها می گریزند




و قاب های خالی




    تنها




   نبودن مرا




    به دیوار زندگی ات




می کوبند ....


هیچ اتفاقی نمی افتد

همه هراس همین است !

تکرار می شود دنیا

با کوله باری سنگین تر



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رفتم قدم بزنم همین ...قدم قدم بهت نزدیک شدم ٬ خودم رو تو چشمات میدیدم اون قدر که هرم نفس هات همه وجودم رو به اتیش می کشید اون قدر که نفس هامون تو هم گره خورد و ....



بنگــــــــــــــ...

سرم خورد تو یه دیوار که روش نوشته بود کجا !؟ دنیای واقعی این جاست٬پشت این حصار ها پشت تکرار روزمرگی ها ...پشت قانون هایی که منع می کنن بودن رو ...زندگی رو ..احساس رو ...چهار چوبی هایی از سنت ...حصار هایی که یه مشت ادم که هیچی از احساس سرشون نمیشه ساختن ..آخه تو بگو ....کی تو رو مال من میکنه ؟ این قانون ها؟ ...نه

می دونی ؟ من با یه بار شکست عقب نمی کشم ...

بازم قدم به قدم ...یک ...دو ... سه ....بنگــــــــــ...اون قدر این سرٍ شکسته به این دیوار می کبونم..تا روزی ترک برداره و فرو بریزه ...به خودم ٬به تو ٬به خدا ٬به شما ها قول میدم ...میشکونم این حصار رو یه روز ...



به ناچار می روم، ناگزیر می روم، به ناچار می روم. زیر رگبار وهمی که باریده ام، با رخوت می روم در تاریکی....در درون دیوار


بنگــــــــــــــــ...

مرزها تنها می‌توانند

لب‌ها را از هم دور نگه دارند

نسیمی كه هرشب

موهایت را

بر پیشانیت می‌ریزد

باد پریشانی‌ست

كه از انگشتان من گذشته است

+یه حسی تو وجودم بود که باید خالیش می کردم٬همین ...


گاهی موقع ها دوست دارم بالا بیارم ....عق می زنم از ته دلم ... سنگینی این روزها رو دلم مونده ..

می ترسم می ترسم تا ابد رو دلم سنگینی کنه دوست دارم بالا بیارم تموم این تلخی هایی که دل ادم رو میزنه...


خسته شدم...روزهای غم انگیزیه

زمانی چای تلخ نمی نوشیدم ..می گفتم تلخ است ٬کامم را تلخ می کند

اکنون چنان تلخی ِزندگی را چشیدم

که چای تلخ می نوشم

تا تلخی ِزندگی از یادم برود...

دلم برا خودم تنگه ..تو شهر خودم احساس غربت می کنم ...اون قدر دلم تنگه که جایی برای خودم هم نیست من چه رنگی ام ؟؟...فقط تو می دونی ...تو میدونی که این دختر شهریوری چه رنگیه ؟فقط تو..

دلم هوای شمال رو کرده ..هوایی که میشه تو ش نفس کشید..نفســــ

یاد شيرونی های خزه‌گرفته، رويه‌های خيس،بخاری هیزمی ٬صدای موج دریا ٬ صدای پرنده ها تو دل جنگل های مه گرفته با کلبه های تک و توکی که وسط اون همه زیبایی خودشون جای دادن می یاد تو ذهنم ...دم غروب، در دامنه‌ی کوه ها همه جا را مه گرفته ... پلک‌ هات را که به هم می‌زنی، خنکی مه روی مژه‌ها سنگینی می‌کنه... سکوت چنان شفافه که صدای فشرده شدن علف‌ها را زیر پاهات می‌شنوی....من دلم می خواد برم اون جا اما ..یه لحظه دوری هم یه لحظس می بینی این موقها خوب حسابگرم ...

نگاه این روزات برام عجیبه ...یه جور خواستن رو توش می خونم نمی دونم یا من خیلی خوش بینم یا واقعا" چیزی وجود داره تو مردمک چشمات ...

+از ایوب می پرسن صبر رو از که اموختی میگه : از اینترنت Dial up .... اگه خدا بخواد هفته دیگه adslم درست می شه ...آمیــن ...

+عذابم می دهی

لذت میبری!

عذاب میکشم

لذت میبرم!

...

دنیای ما چقدر شبیه هم است

هر دو پُر از لذت عذاب!!!

+هرچند تلخ، شوکران ِبودن را چاره‌ای جز نوشیدن نیست....!




+[ تاريخ یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 17:7 نويسنده afsaneh | ]

كد موسيقي براي وبلاگ